تبليغاتX
mandy67
دوستان خوب
 
اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره.
|+| نوشته شده توسط mandy67 در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 یاران همه هم رکاب طوفان رفتند
دلی دارم سرا پا شورودرده

میان شعله ها کاشونه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرونه کرده

 

یاران همه هم رکاب طوفان رفتند

|+| نوشته شده توسط mandy67 در شنبه چهارم مهر 1388  |
 با هم بودن
 ميخندم  گريه ميکني " ميخندي   گريه ميکنم " اينکه با هم بودن نيست .نازنين
|+| نوشته شده توسط mandy67 در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 با هم بودن
 ميخندم  گريه ميکني " ميخندي   گريه ميکنم " اينکه با هم بودن نيست .نازنين
|+| نوشته شده توسط mandy67 در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 عقل ؟ عشق؟

عقل میگفت که دل منزل و درگاه من است
عشق خندید و بگفت: یا جای تو یا جای من است
|+| نوشته شده توسط mandy67 در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 لبخند
محتاج ان لحظه هاي دلنشين لبخندم "لبخندي در قلب .عليرغم همه چيز
|+| نوشته شده توسط mandy67 در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 اینجا ...همان جاست

بر میگردم از تو در توی کوچه ها

از خیابانهای لاغر و دراز

که مرا به سوی بزرگی برده اند

بر میگردم

با کفشهای پاره و عصائی ساده

با چشمها و دستهای که هنوز بوی کودکی می دهند

اما ایا؟

همبازی هایم مرا خواهند شناخت؟

 

 

اینجا همانجاست

همان کوچه دلتنگی با یاس های سپید

و درخت بیدی

که از سرمای زمستان نهراسید

و همان پرنده ای

که دم از بهار میزند...

اینجا. همان جاست

شاید " خانه دوست...

|+| نوشته شده توسط mandy67 در یکشنبه هجدهم مرداد 1388  |
 گریستن
 

عزیز من هرگز لحظه های گریستن را به خنده مسپار.که چهره ای مضحک و ترحم انگیز خواهی یافت

قلب انسان بدون گریستن می پوسد و انسان بدون گریه سنگ میشود

کسی که گریستن نمیداند  میداند که زود میمیرد

که در این روزگار اگر کاری باشد که انرا خیلی خوب و ماهرانه بدانیم همان خوب گریستن است و بس.

به خاطر همه ی انسانهای که اشک میریزند و یا دیگر ندارند که بریزند

گریستن به خاطر دردهای که نمیشناسی شان و درمانهای دروغین

به خاطر بچه های که چنین جهانی به ایشان تحویل میدهیم و میگذریم.ن.ا

و سخنی از سهراب در باب گریستن:

بی اشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست
|+| نوشته شده توسط mandy67 در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 به یاد نادر.ا
 

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست-یک روز عاقبت.

نه با سفری یک روزه " نه با سفری بلند "بل با اخرین سفر

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست-یک روز عاقبت

نه با کلامی کم توشه از مهربانی

نه با سخنی سخت توبیخ کننده" بل با اخرین کلام.

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست-یک روز عاقبت

تو باید بدانی عزیز من

باید بدانی دیر یا زود_______اما دیگر نه چندان دیر قلبت را خواهم شکست

انچه از تو میخواهم و بسیاری از یاران از یارتنشان خواسته اند:

این است که دل بر مرده ام نسوزانی و اشک بر گورم نریزی

و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری....

این است تمام انچه که امرانه "همسرانه"رفیقانه" و ملتسمانه از تو میخواهم .

تو که در سفری چنین پر مخاطره خالق جمیع خاطره هایم بوده ای
|+| نوشته شده توسط mandy67 در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388  |
 

|+| نوشته شده توسط mandy67 در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 غریبه اشنا
تنه درخت شاید جای مناسبی باشه برای نوشتن یادگاری برای کسانی که زودتر از درخت میمیرند.

اما حرف زدن با ماه برای یادگاری های ماندنی بهتره.


|+| نوشته شده توسط mandy67 در پنجشنبه پنجم دی 1387  |
 ليلا

ليلا نام تمام دختران زمين است

خدا مشتي خاک را برگرفت. مي خواست ليلا را بسازد. از خود در او دميد. و ليلا

پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد

سالياني است که ليلا عشق مي ورزد. ليلا بايد عاشق باشد

زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمدعاشق مي شود

ليلا نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان

خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق

و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر

عشق کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد

و ليلا کمند خدا را گرفت

خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است. گفت و گو با من

با من گفت و گو کنيد

و ليلا تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلا هم صحبت خدا شد

خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند
و ليلا مشتي نور شد دردستان خداوند

|+| نوشته شده توسط mandy67 در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  |
 غریبه اشنا
 

خسته ام از زندگي
از سوز و ساز خسته ام
از سوز درد انتظار و چه دنياي پر از شور و شريست مردمانش را نقاب ديگريست

عشق مي دزدي خرابت مي کنند
دوست مي داري جوابت مي کنند خسته ام ......

توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو
تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو

من نوشتم كه : يه روزي دلرا باختم توي چشمات
تو به من ميگي :: اون روز هوسي بوده تو چشمات

من نوشتم كه : هوس هم ،*ميتونه يه عشق پاك شه
تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه

من نوشتم كه :*شدم آب ،همچو شمعي رو به دريا
تونوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا

من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن

من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم

من نوشتم كه : كتابه ،زندگيم همش تو هستي
تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي

من نوشتم :*آره مستم ، مستِاون چشماي نازت
تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت

من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت

من نوشتم با تمنا : ديگه بسكن كه شدم اب
تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب

من نوشتم كه : سرابم واسةمن يه اميده
تو نوشتي كه :*ديوونه ، اين اميده نا اميده

من نوشتم : نگو اينو ،*من اميدم به جوابت
تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت

من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت

من نوشتم : عاشقم من ، عاشقيه لحظه با تو
تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو

من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت

من نوشتم كه : جدايي ، ميشكنه قلبمو جانا
تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا

من نوشتم : حالا كه تو ،داري مي ري بهترينم
منم ازغصه مي ميرم ، تا كه دوري تو نبينم

 

|+| نوشته شده توسط mandy67 در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  |
 
من تو رو دوست دارم  . تو یکی دیگه رو دوست داری ...یکی دیگه منو دوست داره .... این یکی اونو...

اون یکی اینو...

ولی همه به نوعی احساس  تنهائی میکنند.

|+| نوشته شده توسط mandy67 در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 غریبه اشنا
چرا چیزی رو اگر دوست داریم باید ازش بگذریم چون حتما کسی رو ناراحت میکنه؟

برای اشک ریختن همان سکوت بسه .مردیم بابا قهر نکن .فریاد نزن .اخم نکن فقط سکوت که دلمون خوشه نشونه رضاست.

 

|+| نوشته شده توسط mandy67 در جمعه هفدهم آبان 1387  |
 غریبه اشنا
 

عشق يعني ريزش باران مهر

عشق يعني فتنه و افسون سحر

عشق يعني ناله هاي بي صدا

عشق يعني راز هاي بر ملا

عشق يعني همنشيني با بهار

عشق يعني چشم هاي اشكبار

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني دل بريدن از همه

عشق يعني بيم و ترس و واهمه

عشق يعني كوله باري پر زغم

عشق يعني دائما در اضطراب

عشق يعني تشنگي در شط اب

عشق يعني لاله پرپر شدن

عشق يعني در رهش بي سر شدن

عشق يعني عاشق شيدا شدن

عشق يعني گم شدن پيدا شدن

عشق يعني مبتلا گشتن به درد

عشق يعني عقل را کردي تو طرد

عشق يعني هر دمي در جستجو

عشق يعني هجرت از من تا او

عشق يعني حرف او بر روي چشم

عشق يعني صبر در هنگام خشم

عشق يعني دلبري دلدادگي

عشق يعني غربت واماندگي

عشق يعني همچو اتش سوختن

عشق يعني چشم بر او دوختن

عشق يعني دائما در درد و رنج

عشق يعني يافتن صد کوه گنچ

عشق يعني زلف تابيده کمند

عشق يعني زلف بو بر پاي بن

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني يک بيابان خاطره

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش کر

عشق يعنب ديدني با چشم کور

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

عشق يعني آبي بي انتها

عشق يعني يک سوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن توي خواب

 

عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن

عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

 

«عشق يعني تا ابد بي سرنوشت»

عشق يعني زندگي تا زير صفر

عشق يعني پر کشيدن تا عروج

عشق يعني طي راه بي فروغ

عشق يعني ناله گيتار من

عشق يعني درد بي درمان من

عشق سوداي دل بيمار ماست

عشق مرگ لحظه ديدار ماست

عشق فرياد انا الحق گفتن است

عشق در آغوش ياران خفتن است

عاشقي بايد که آنرا درک کرد

اين زبان از گويش عشق عاجز است

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتحب از يك نگاه

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

 

|+| نوشته شده توسط mandy67 در جمعه سوم آبان 1387  |
 غریب اشنا
اخه تو چه تقصیری داری؟ این دل لامصب تو سینه منه. من بودم بدون اینکه خبر داشته باشی برات توش کاخی ساختم .ا غرق دلم بودم و خام که تصور میکردم این فقط منم که باید بخواهم یا نه.و......رسیدیم

به انجاکه انقدر دوستت داشته باشم که راضی بشم هر کاری دوست داری انجام دهی و به هر جا که دلت خواست بروی و تو رفتی...هنوز که داری میری .اما میدونم زمانی خواهی ایستاد و درک خواهی کرد

که فقط یکی بود که تو را بیش از خودت دوست داشته و فقط یکی بود که تا پیچ بهشت زهرا ( ارزوهای مدفون شده) منتظرت خواهد ماند

|+| نوشته شده توسط mandy67 در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 چشمات"غریبه اشنا
گناهی ندارم  ولی قسمت اینه
 که چشمهای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد 
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد اورد

واسه من که برعکس کار زمونه
کسی نیست که قدر دلم رو بدونه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جائی نداره

|+| نوشته شده توسط mandy67 در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 تو : غریب اشنا
تو زیبا تر شدی" یا چشم من بارونیه
این قفس بازه " ولی" دل من زندونیه
من پشیمون میکنم..جاده رو از رفتنت
تو نباشی .میپره ".عطرت هم از پیرهنت
میخوام اروم شم ..تو نمیزاری
هر دو بی رحمند ..عشق و بیزاری
همه دنیا رو" زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر" ارزو کردم
قدمهای اخرو اهسته تر بردار
واسه من کابوسه
فکر اخرین دیدار
|+| نوشته شده توسط mandy67 در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387  |
 
عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني يک بيابان خاطره

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

|+| نوشته شده توسط mandy67 در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 
 
بالا
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

Powered by webloger ??